حسرت دل

در پیله های زندگی با حسرتت سر میکنم
یک گوش دل دروازه و آن دیگری در میکنم
زنجیرغم پیچیده بر انگیزه های رفتنم
روزی برای حرکتم یک فکر بهتر میکنم
با اشک های هر شبم بر گور سرد آرزو
دل واژه های زرد را با غم برابر میکنم
دستم به جایی بند نیست جز آیه ی امّن یجیب
رویم به سمت آسمان چون شخصِ مضطٓرمیکنم
برگِل نشسته کشتی امیدِ فرداهای من
با ناامیدی چشم را مبهوتِ لنگر میکنم
از روی هر آیینه ای پنهان نمودم چهره را
اما میان چشم تو خود را چه باور میکنم
قاب است بر دیوار دل تصویر ناب بودنت
با خاطراتت خانه را هرشب معطر میکنم