سینه ام ویرانه شد در زیر آوار سکوت
می گذارم قلب خود را روی تکرار سکوت
ترس دارم از شکست پرصدای خسته اش
می زنم وصله به آغوش ترک دار سکوت
حکم دادم تا ابد در بند باشد این زبان
تا نباشد روز و شب در کار انکار سکوت
بی گلایه از تمام زندگی ، حتی خدا
می کشم کاشانه ام را زیر دیوار سکوت
دردهایم را به سمت خاک سردم می برم
تا که آتش گل کند از حرف غمبار سکوت
مثل یک مادر که صدها لای لایی از براست
در دل آرامگاهم می زنم تار سکوت
شهرزاد قصه گویِ مهربانش می شوم
می برم با خود درون گور اسرار سکوت