نقاب خشم

از نقاب خشم من حرف غرورم را بخوان
وقتی می گویم برو یعنی نرو پیشم بمان
آه ای گنجینه ی احساس من در دست تو
پیش چشمان دلم عمق وجودت بیکران
کنج زندان هم که باشم با خیالت سرخوشم
در دلم جایی ندارد حرف های دیگران
خواهشم از تو فقط این است ،لطفاً گوش کن
هرکسی را غیر من از قلب مغرورت بران
خواب کن من را درون بستر پرشور عشق
کم کمک درگوش من لالایی باران بخوان
کاش میشد آخر قصه همین باشد که تو
روی شاخ و برگ دستانم بسازی آشیان
می‌رسد روزی که دنیاهم به کام ماشود
تا که حرف ما شود ورد زبان این و آن