درگیر حسِّ مبهم پاییز وبارانم
با اینکه آبادم ولی از ریشه ویرانم
خوش کرده جا برشاخه های باورم جغدی
ازاعتمادی که به او کردم پشیمانم
لب بسته ام اما سکوتم را نمی فهمند
تعبیرکردندازسکوتم که نمیدانم
از ترس رسوایی بغض بی محابایم
حتی ترانه های شادم را نمی خوانم
برهم زده امنیتم را دست نااهلان
زخم عمیقی خورده ام ازمهربانانم
در ایستگاه زندگی حال بدی دارم
حس میکنم درخانه ی بیگانه مهمانم
آماده کردم کوله بار رفتن خود را
وقتی قطار آمد دراین برزخ نمی مانم